خونه تکونی
سلام پسمر ناز مامان وای گل پسرم،بالاخره امروز بعد از سه روز کار خونه تکونی ما تموم شد.میگم این چه بند و بساطیه آخه.ما که مُردیم از بس کار کردیم.یکی اومده بود که کمکم کنه،ولی آخرش نفهمیدم که اون کار کرد یا ما و اینگونه شد که دمار از روزگار ما در آمد...... و این روزا پسر ناز من مرد شده.بزرگ شده.واسه خودش آواز میخونه و به مامانش کمک میکنه که قابلمه ها و آبکشهایی رو که خودش ریخته وسط آشپزخونه ،جمع کنه و دوباره بذارن با هم تویه کابینت. پسر من سرشو میخوارونه و جوجه زردش رو با حولشو ازپشت در میگیره و میره جلویه در حموم میمونه و میگه: مااااااااااااامااااااااااان....بیااااااااااااا پسر من خودش قاشقش رو از کشو میگیره و میاد پ...










