پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 26 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

گزارش تصویری

  سلام عسلم گزارش تصویری از بازی حضرتعالی و کار عجیب شما   بازی شما در کمال آرامش   یک لگو، بعد از یک لگویه دیگه   و....   و...   و...   و...   و...    و تموم شدن لگوها و نا گهان  یک ماشین مزاحم        ماشین ناپایدار و حرص خوردن شما از اینکه چرا ماشین نمیمونه   موش تو سوراخ نمیرفت ،جارو به دمش بست.تو با ماشین به تفاهم نرسیدی ،حالا میخوای اینم بذاری روش مامانی؟! ...
16 دی 1390

حقیقت زندگیه من

سلام عشقم پسرم... بهت نگاه که میکنم،به این فکر میکنم که اگه تو یه روز نباشی ،یه روز ازم دور باشی،یه روز لمست نکنم،یه روز نبوسمت،یه روز نگاه شیرینت رو نبینم ،یه روز عطر وجودت رو استشمام نکنم،میمیرم. من بدون تو میمیرم و هزار بار خدا رو شکر میکنم که تورو بهم داده. نمیدونم تو در آینده چی میخوای بشی؟چیکاره میشی؟پسر خوب و دوست داشتنی یا پسر بد؟ نمیدونم آیندت چی میشه؟اصلا اونقدر زنده هستم که موفقیت هاتو ببینم یا اون موقع فقط یاد من هست ولی... پسرم مهم اینه که من الان تو رو دارم و از بزرگ شدنت دارم لذت میبرم و امیدوارم که همیشه تنت و وجودت ،سالم وسلامت باشه. عزیزم تو نفس منی.هوایی هستی که من دارم است...
13 دی 1390

بابا بعدازظهر کاره

سلام عزیز گلی مامانی. باز هم بعدازظهریه بابا رامین شروع شد و منو تو ،از خود صبح تا ساعت 11 شب ،باید یه جوری وقتمونو بگذرونیم. عزیزم و چقدر سخته.البته اگه هوا خوب باشه خوبه،چون میریم بیرون،میگردیم و قدم میزنیم،بعضی وقتها هم میریم پارک بازی سر بسته و گاهی وقتها هم،اگه خدا با ما یار باشه میریم یه سر پیش عزیز امروز هم هوا خوب بود و منو تو بعد از یه گردش دو نفره ،پسر و مادری ،رفتیم خونه عزیز و ساعت ده و نیم هم رفتیم دنبال بابا رامین و وقتی که اومدیم خونه ،تو دیگه حال نداشتی و بر عکس همیشه که باید با زور و بلا میخوابوندمت ،امشب خودت پشمالو رو گرفتی و فلاسک آب رو از کیفت در اوردی و اومدی پیش من و گفتی :ماما ...جی جی قربون اون نگاه اشک آلود...
11 دی 1390

مامانه بیچاره

سلام عسلم مادر الان تو در خواب نازی،اونم با هزار زور و زحمت جیگر مامان.یه چند مدتیه که خوابت بهم خورده و شبا خیلی دیر میخوابی و من با یه عالمه کار و چشمایی که از فرط خواب آلودگی قرمزه و داره هم میاد ،باید منتطر بمونم که تو بیای و بهم بگی:ماما جی جی اونوقت من از فرط خوشحالی عین ترقه از جام میپرم و سریع السیر برات شیرت رو آماده میکنم و تو رو میذارم رویه پام،اگه خیلی خوش شانس باشم در حین شیر خوردن میخوابی و اگه روز بد من باشه اونوقت،شیرت رو میخوری و از رویه پام قل میخوری و میگی نهههههههه و به خواهش هایه این مامان بیچاره و خسته و وا مونده که هی التماست میکنم که بخوابی،گوش نمیدی و میگی نهههههههههه و منو با یه دنیا نا امیدی میذاری و میری و...
7 دی 1390

تویه ذهنت چی میگذره؟

سلام پسمر مامان تو داری بزرگ میشی عزیزم.داری کم کم جلویه چشمایه من و بابا رامین قد میکشی و بزرگ میشی. امروز تو مطابق معمول میرفتی و هی دکمه تلویزیون رو میزدی،بابا رامین هم ،هی بهت میگفت نکن پارسا و تو هم با قهقهه و نگاهت که پر بود از شیطنت ،فرار میکردی و می دویدی و سرت رو فرو میکردی تویه بغل من داشتی به چی فکر میکردی؟ به چی فکر میکنی وقتی که دکمه تلویزیون رو میزنی و فرار میکنی؟ عزیزم ،به چی فکر میکنی وقتیکه،دست ما رو میکشی و با خودت میبری تویه اطاقت و ما رو مینشونی و بعد دوتا ماشین میگیری و خودت تنها بازی میکنی و اونا رو به هم میزنی و صداشونو در میاری و سر آخر پرتشون میکنی.؟ به چی فکر میکنی وقتیکه،من...
5 دی 1390

ما اومدیم

سلام جیگرم.سلام عشقم عزیزم ما اومدیم، بالاخره مشکل برطرف شد و من تونستم دوباره بیام و بنویسم.از تو و برایه تو عزیزکوچولویه مامانی عزیزم اینروزا اتفاقایه زیادی افتاد.اتفاقایه خوب که همه رو شاد کرد و اتفاقایه بد که قلب همه رو  آزرد عزیزم،اینروزا تو کارایه جالب زیادی میکنی. یه روز که منو تو داشتیم قدم میزدیم،یه آقایه پیر با یه کمر خمیده،جلوتر از ما داشت راه میرفت،تو مدام ازم میپرسیدی،ای شیه؟ و من بهت جواب میدادم.تا متوجه شدم هر چی که میگم تو قانع نمیشی و دوباره تکرار میکنی،نگات که کردم ،متوجه شدم ،منظورت همون آقایه پیر مرده،و بهت گفتم :پسرم،اون آقا پیرمرده. و همون شد ،از همون موقع تو هرجا میرفتی دستتو میذاشتی پشتت و کمرتو خم ...
4 دی 1390

تاسوعا و عاشورا 90

پارسا جونم،امسال تو مظلوم و معصوم بودی عزیزم امسال بر عکس پارسال که همیشه،در حال وول وول خوردن بودی،مظلوم بودی و با یه گردن کج و یه بغض غریب،با اون چشمایه نافذت،فقط اینور و اونور رو نگاه میکردی امسال تو عجیب بودی پسرکم. ...
16 آذر 1390

مهمون داریم

سلام پسر شیطون مامان که الان خوابیدی و بقیه شیطنتهاتو گذاشتی واسه وقتی که بیدار شدی. کوچولو داره برامون مهمون میاد.مادر جون و بابابزرگ دارن از تهران میان.وقتی ازت میپرسم مادر جون و بابابزرگ دارن میان،تو میگی :کووووووووووو؟ و بعد،میری و زیر مبل و میز و اینور و اونور رو میگردی و مدام میگی کوووووو؟ کووووووووووو؟ اینم از کارایه عجیب و غریب تو کوچولویه مامانی.معلوم نیست تویه کله کوچولویه تو ،چی میگذره فسقلی       ...
12 آذر 1390