پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

گزارش تصویری اردیبهشت

اینجا داشتیم میرفتیم تهران ،خونه مادر جون پارسا در حال فرار از دست بابا جون   پارسا جونی،به چی نگاه میکنی؟   خیلی متفکری مامانی...   این چیه داره میره زیر پام    این مال کجایه ماشینم بود؟   نمیدونم،اینجا قایمش میکنم    اه،دارین نیگاه میکنید؟   نیشه،حواسمو پرت میکنه     بهترین راه اینه که بخورمش     ...............   اینم پسرخاله دانیالمه،دوسش دارم     چی میگین من حالیم نمیشه   این پسر عمویه قهرمانه    واااااااای خدایا چه بامزه...
28 ارديبهشت 1390

گزارش تصویری فروردین

پدربزرگ گرفتار.   خب بابابزرگ شدن این چیزا رو هم داره   عجب چیز باحالیه ها   اینم تخت جدیدم.خیلی راااااااااااحتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم   خوب فیگور گرفتم؟   بخوااااااااااااااااابمممممممممممممم.   لااااااااااااا لااااااااااا لاااااااااااااا لاااااااااااا   لب دریا... بیا حالا... ببین چقدر حال میده با بابا   اینطوری باید بینیتو پاک کنیا   متوجه شدی دیگه،نه....   ببینم این چیه حواسمو پرت کرده   ................   بابام کجا رفت؟هان؟   این لیوانه   آب میخوری؟ ...
31 فروردين 1390

پشتکار

سلام عزیزم،کوچولوی نازم،پسر خوشگلم،شیطون کوچولویه بامزه کوچول موچولو تا امروز ظهر خودت راه میرفتی و وقتی میفتادی ،شروع میکردی به نق نق زدن که من بیام و بلندت کنم،ولی غروب تونستی خودت پا شی.عزیزم عاشق این پشتکارتم.تو داری روز به روز موفق تر میشی.وقتی که اینطور نا متعادل ،با سرعت و کج و معوج،راه میری و خودت هم از ذوق راه رفتنت ،دست میزنی و جیغ میکشی،دلم میخواد بغلت کنم و فشارت بدم. الهی که توی تمام مراحل زندگیت موفق و پیروز باشی
20 فروردين 1390

پارسا راه میره

سلام کوچولویه نازنین امروز همینطور که دنبال بابا بزرگ میگشتی،در کمال تعجب و ناباوری و بهت و حیرت،دست منو ول کردی و رفتی طرف بابا بزرگ و جلویه پاش نشستی. عزیزم تو راه رفتی،خودت تنهای تنها و بدون کمک هیچکس. ولی خب،بعد از اون دیگه راه نرفتی،میترسیدی که زمین بخوری. اشکال نداره پسرم،کم کم راه هم میفتی. دوستت دارم.
16 فروردين 1390

13 بدر

سلام عشق من. امروز حسابی بهت خوش گذشت.چون تویه خاک و سنگ و اسفالت و گل و لای غلت زدی. رویه زمین ویلای خاله فرشته اینا،چهار دست و پا راه میرفتی و کیف میکردی عزیزم. و آخر شب حسابی خسته و خواب آلود بودی.امیدوارم دو هزار سیزده بدر دیگه ،هم برات به خیر و خوشی بگذره کوچول موچول مامان. برم بخوابم که دارم از پا میفتم،از بس که دنبالت دوییدم مامانم اصلا وقت نداشت ازم عکس بگیره،از بس که دنبال من دویید.   ...
13 فروردين 1390

روزمره

عزیزم،فردا اولین سیزده بدر عمرتو تجربه میکنی.امیدوارم که بهت خیلی خیلی خوش بگذره و با اون دست و پایه کوچولو،چیزلی خوب و قشنگی رو کشف کنی ...
12 فروردين 1390

یک سالگی

                    سلامپسرکم.سال جدید با وجود تو،عزیزم شیرینه. به تو نگاه که میکنم،میبینم که زندگیم،بدون تو،دیگه معنایی نداره عزیزم.تو شدی نمک زندگیه منو بابا رامین. کوچولویه نازنین،پارسال همین موقع من استرس داشتم واسه فردا و بابا رامین داشت منو دلداری میداد که همه چیز خوبه و اصلا نگران نباشم،چون قرار بود،تو گل زندگیمون ،فردا دنیا بیای. و حالا تو اینجایی،پهلویه من،آروم و بیصدا خوابیدی،درست عین فرشته ها. یکسال گذشت،یک سال از اومدنت تویه زندگی ما گذشت. و تو روز به روز بزرگ و بزرگتر شدی و جلوی چشمای ما رشد کردی و قد کشیدی. یکسال گذشت...
7 فروردين 1390