پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

مامانه بیچاره

سلام عسلم مادر الان تو در خواب نازی،اونم با هزار زور و زحمت جیگر مامان.یه چند مدتیه که خوابت بهم خورده و شبا خیلی دیر میخوابی و من با یه عالمه کار و چشمایی که از فرط خواب آلودگی قرمزه و داره هم میاد ،باید منتطر بمونم که تو بیای و بهم بگی:ماما جی جی اونوقت من از فرط خوشحالی عین ترقه از جام میپرم و سریع السیر برات شیرت رو آماده میکنم و تو رو میذارم رویه پام،اگه خیلی خوش شانس باشم در حین شیر خوردن میخوابی و اگه روز بد من باشه اونوقت،شیرت رو میخوری و از رویه پام قل میخوری و میگی نهههههههه و به خواهش هایه این مامان بیچاره و خسته و وا مونده که هی التماست میکنم که بخوابی،گوش نمیدی و میگی نهههههههههه و منو با یه دنیا نا امیدی میذاری و میری و...
7 دی 1390

تویه ذهنت چی میگذره؟

سلام پسمر مامان تو داری بزرگ میشی عزیزم.داری کم کم جلویه چشمایه من و بابا رامین قد میکشی و بزرگ میشی. امروز تو مطابق معمول میرفتی و هی دکمه تلویزیون رو میزدی،بابا رامین هم ،هی بهت میگفت نکن پارسا و تو هم با قهقهه و نگاهت که پر بود از شیطنت ،فرار میکردی و می دویدی و سرت رو فرو میکردی تویه بغل من داشتی به چی فکر میکردی؟ به چی فکر میکنی وقتی که دکمه تلویزیون رو میزنی و فرار میکنی؟ عزیزم ،به چی فکر میکنی وقتیکه،دست ما رو میکشی و با خودت میبری تویه اطاقت و ما رو مینشونی و بعد دوتا ماشین میگیری و خودت تنها بازی میکنی و اونا رو به هم میزنی و صداشونو در میاری و سر آخر پرتشون میکنی.؟ به چی فکر میکنی وقتیکه،من...
5 دی 1390

ما اومدیم

سلام جیگرم.سلام عشقم عزیزم ما اومدیم، بالاخره مشکل برطرف شد و من تونستم دوباره بیام و بنویسم.از تو و برایه تو عزیزکوچولویه مامانی عزیزم اینروزا اتفاقایه زیادی افتاد.اتفاقایه خوب که همه رو شاد کرد و اتفاقایه بد که قلب همه رو  آزرد عزیزم،اینروزا تو کارایه جالب زیادی میکنی. یه روز که منو تو داشتیم قدم میزدیم،یه آقایه پیر با یه کمر خمیده،جلوتر از ما داشت راه میرفت،تو مدام ازم میپرسیدی،ای شیه؟ و من بهت جواب میدادم.تا متوجه شدم هر چی که میگم تو قانع نمیشی و دوباره تکرار میکنی،نگات که کردم ،متوجه شدم ،منظورت همون آقایه پیر مرده،و بهت گفتم :پسرم،اون آقا پیرمرده. و همون شد ،از همون موقع تو هرجا میرفتی دستتو میذاشتی پشتت و کمرتو خم ...
4 دی 1390

تاسوعا و عاشورا 90

پارسا جونم،امسال تو مظلوم و معصوم بودی عزیزم امسال بر عکس پارسال که همیشه،در حال وول وول خوردن بودی،مظلوم بودی و با یه گردن کج و یه بغض غریب،با اون چشمایه نافذت،فقط اینور و اونور رو نگاه میکردی امسال تو عجیب بودی پسرکم. ...
16 آذر 1390

مهمون داریم

سلام پسر شیطون مامان که الان خوابیدی و بقیه شیطنتهاتو گذاشتی واسه وقتی که بیدار شدی. کوچولو داره برامون مهمون میاد.مادر جون و بابابزرگ دارن از تهران میان.وقتی ازت میپرسم مادر جون و بابابزرگ دارن میان،تو میگی :کووووووووووو؟ و بعد،میری و زیر مبل و میز و اینور و اونور رو میگردی و مدام میگی کوووووو؟ کووووووووووو؟ اینم از کارایه عجیب و غریب تو کوچولویه مامانی.معلوم نیست تویه کله کوچولویه تو ،چی میگذره فسقلی       ...
12 آذر 1390

معضلی به نام تاب

سلام عشق کوچولویه مامانی عزیزم،امروز حسابی هم منو به قول معروف گیر آوردی و هم خودت کلافه شدی و هم من و کلافه کردی امروز با صدایه دادو بیداد و غر غرت از خواب بیدار شدم  و هراسون اومدم تویه اطاقت و دیدم که تو بیدار شدی و نمیدونم چطوری گذرت به پشت کمدت خورده و تابت رو پیدا کردی و با اون در کش مکش بودی و میخواستی به هر زور و زحمتی که شده ،اونو در بیاری و چون که طنابش گیر کرده بود،نمیتونستی و شروع کردی به گریه کردن و داد و بیداد کردن. عزیزم تا چند ثانیه گیج بودم و تو رو نگاه میکردم ،تا دوباره با داد و بیدادت و ماما گفتنت ،موقعیت زمانی و مکانی رو درک کردم و تاب رو از اون پشت در آوردم و دادم بهت. تازه تو خواب از سرت پریده بود و میخواست...
10 آذر 1390

چند تا کلمه جدید

سلام موش موش مامانی عزیزم،چند تا کلمه جدید به آستانه لغاتت اضافه شده، جیش :البته فقط میگی،ولی زمانی که باید بکار ببری ساکت میمونی و بعد از اون میگی بی بی :منظورت پی پیه،که اونو قبل اینکه کارت رو بکنی میگی ،ولی وقتی میبرمت دستشویی ،اونکارو انجام نمیدی و من مجبور میشم دوباره پوشکت بگیرم تا یه گوشه بشینی و تمرکز بگیری بی دا :عزیزم به پیتزا میگه بی دا،و هر وقت از پهلویه ناین رد میشیم همینو میگی.این رو هم تازه از امروز میگی تَ دی : عزیز گلی مامانی،منظورت ته دیگه امروز که بر عکس همیشه،خدا رو هزار بار شکر خوب غذا خورده بودی، قابلمه غذات رو هم ول نمیکردی و اونو گرفته بودی تو دستت و اینور و اونور میرفتی و با انگشتایه کوچولوت ب...
7 آذر 1390

پارسا و برف و خونه

سلام جوجویه مامانی عزیز دلم،این روزا هوا خیلی سرده و منو تو و بابایی خونه نشینین شدیم. و تو بی تاب بیرونی و به قول خودت :دَد عزیزم کافیه بابا بره پهلویه جا لباسی یا من برم کنار میز توالت،اونوقت تو تند و تند خودت رو به ما میرسونی و با هیجان میگی :ماما...دَدَ و من دلم میگیره که نمیتونم حالیت کنم که بیرون خیلی خیلی سرده عزیزم.اونوقت مجبور میشم که بهت رشوه بدم و هی باهات بازی کنم و هی با هات بازی کنم و بذارم که از سر و کول من بالا بری و حتی موقع غذا درست کردن هم بغلت کنم و برات آواز بخونم .شعر جوجه جوجه طلایی...نوکت سرخ و حنایی...تخم خود را شکستی...چگونه بیرون جستی؟... دیدم جایم تنگ بود...دیوارش از سنگ بود...به خود دادم یک تکان...مث...
6 آذر 1390

برف

سلام جوجو جونم امروز جمعه 4 آذر ماهه.سومین ماه از سومین فصل سال پسرکم و تو امروز شاهد اولین برف زندگیت بودی موش موش مامان امروز ریاد با من کاری نداشتی ،چون بیشتر کنار پنجره بودی و داشتی برف رو تماشا میکردی و کلی الکی الکی ذوق میکردی. لب پنجره که بودی و همونطورکه داشتی برف رو نگاه میکردی،میپرسیدی:این شیه؟(یعنی این چیه؟) و من میگفتم :برف تو بر میگشتی طرف لوستر و میگفتی: بَخ(یعنی برق) و من میگفتم:برق نه مامانی،برف و تو ذوق میکردی با ذوق میگفتی: بَ و دوباره برف رو تماشا میکردی عزیزم میدونی این مکالمه بین منو تو چند بار تکرار شد؟شاید بیشتر از بیست بار عزیزم چقدر دنیایه شما نی نی ها قشنگه و با چه چیزایی قشنگتر هم م...
4 آذر 1390