پارساپارسا، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 25 روز سن داره

قند عسل مامان و بابا

باز بارون

سلام عزیز دل مامان پسرم پاییز شد و هوا دوباره بارونی و ما هم خونه نشین شدیم.چون اگه بریم بیرون تو میخوای خودت ر اه بری و اگه خودت راه بری خیس میشی و دوباره سرما رو سرما.هنوز آب بینی مبارک به راهه گوگولی مامان. دیروز رفتی از تویه کمدت شلوارتو برداشتی و رفتی جلویه در و مدام میگفتی دد...دد...دد و اصلا به حرف من که بهت میگفتم:پسرم بارونه ،سرده،سرما میخوریم ،توجه نداشتی و مدام میگفتی دد..دد...دد تا شب هزار جور مشغولت کردم و تو هم از سر و کول و در و دیوار بالا میرفتی. دیگه حالی برام نمونده بود،کافی بود یکم دراز بکشم،اونوقت میپریدی رو پشتم و میگفتی :چی چی ...چی چی منطورت همون دودو چی چی بود ومن هم مجبور بودم باهات همکاری کنم،چون اگه...
6 مهر 1390

جوجو بداخلاق

سلام آقا،سلام سرور،سلام پادشاه پسرم بی نهایت بد اخلاق شدی،شاید بخاطر مریضیت باشه،ولی شدی قلدر خونه و منو بابا رامین،کت بسته باید در اختیار شما باشیم،حرف حرف شماست و هر جا که بخوای ما رو دنبال خودت میکشونی. آخه عزیزم یکمی به ما رحم کنی بد نیستا ..... ...
3 مهر 1390

پارسا جونم،زودتر خوب شو

  پسر طلایه مامان،چرا آخه خوب نمیشی مامانی؟ دیگه جونی برات نمونده از بس که شکمت ناجور کار کرده،شیرخشکت رو هم عوض کردیم،شکمت خوب نشده ولی خب،از ده دقیقه به یکساعت رسیده،آزمایشت هم مشکلی نداشت جوجو جون مامان. نمیدونم چیکارت کنم؟ پسرم ولی تو همچنان شیطنتاتو میکنی و از سر و کول منو بابا رامین هم بالا میری. گل پسرم زودتر خوب شو
2 مهر 1390

جارو برقی

سلام گل پسر مامانی آخه عاشقتم تو از این جارو برقی چی دیدی که همینکه صبح از خواب پا میشی،با اون چشمای پف کردت دست منو میگیریو میگی:دس.........دس......... و منو به زور میبری تو اطاق و میری گرف کمد و میگی:در..............در........... و من میفهمم که باید درو برات باز کنم و تو جارو برقی رو با هزار زور و بلا میکشی بیرون و باهاش مدتها سر گرم میشی .نمی دونم تویه عالم خودت اونو چی تصور میکنی،کشتی،قایق،ماشین،موتور،هواپیما......... نمیدونم کوچولو تو میدونی و خدایه خودت و من هم نگات میکنم و از این همه سر زندگیت لذت میبرم اینم وقتی که رفته بودیم کنار دریا عسلم،بهت گفتم پارسا ژست بگیر و تو اینطوری برام فیگور گرف...
31 شهريور 1390

کشف جدید

سلام جوجو کوچولویه مامان. عزیز دلم،اینروزا جاهایه تازه ایی رو کشف کردی،مثلا پشت پرده و یا زیر میز.نمیدونی با چه مشقتی زیر میز بازی میکردد و سرت میخورد بالای میز و تو گریه میکردی ولی دست وردار نبودی و همچنان به بازی ادامه میدادی ،و هرچی بهت توضیح میدادم که اونجا جا نمیشی،تو قبول نمیکردی. عزیز دلم تو خیلی سرسختی جوجو.       اینم از دالی موشه پشت پرده عزیزم اینا همه همون روز مریضیته که آروم و قرار نداشتی و با همون حال مریضت در حال شیطنت بودی ...
31 شهريور 1390

پارسا تب کرده

سلام قند عسل مامانی حالت خوب نیست،چون مریض شدی و تب کردی.خوب نمیتونی بخوابی عزیزکم و مدام داری ناله میکنی. پسرم وقتی که مریض میشی دلم میگیره.کاش همه مریضی هات به من میرسید و تو ذره ایی درد نمیکشیدی. جوجو جون من،مامان پیشته و هیچوقت تنهات نمیذاره،تو آروم و آسوده بخواب عزیزم ...
29 شهريور 1390

وروجک

سلام قند عسل پسر کوچولو روزا داره میگذره و تو داری بزرگ و بزرگتر میشی عزیزم و من دارم از بزرگ شدنت لذت میبرم. میبینمت که اینور و اونور میدویی و شیطونی میکنی و از در و دیوار بالا میری. عزیزم عاشق این شیطنتاتم.ولی خب عزیز کوچولویه من،گاهی اوقات واقعا کم میارم ولی مگه تو حالیت میشه که خستگی یعنی چی؟ همینطور دست منو میگیری و میگی:دس دس دس و این منم که مثل همیشه کم میارم و مجبورم دنبالت راه بیفتم.آخه تو پسمر خوشگل منی جوجو کوچولو ...
17 شهريور 1390

جوجو طلا

عزیزم سلام مامانی امروز همینطور که داشتم ناهار درست میکردم و تو هم دورو بر من میپلکیدی،داشتم جوجه جوجه طلایی رو برات میخوندم... جوجه جوجه طلایی............ نوکت سرخو حنایی............ تخم خود را شکستی........... چگونه بیرون جستی............ همینطور که داشتم برات میخوندم و برگشتم دیدم که تو عروسک جوجه طلایی رو آوردی داری باهاش میرقصی و وقتی که من داشتم برای این کارت میخندیدم،تو اعتراض کردی که دوباره بر ات بخونم. عزیزم آخه تو چقدر بامزه و نازی.عاشقتم و دوست دارم ...
8 شهريور 1390

تولد عمه رزیتا

سلام پسر کوچولویه رقاص من امروز تولد عمه رزیتا بود عزیزم و ما همه اونجا بودیم.هم رفتیم افطار و هم یه تولد کوچولویه خودمونی براش گرفتیم. عزیزم تو واقعا شیطون و شیرینی. و امشب حسابی خود نمایی کردی و برامون شیرین کاری کردی.عمو صادق(شوهر عمه رزیتا)برات آواز میخوند و تو برامون میرقصیدی و ما هم براتون دست میزدیم.بالا و پایین می پریدی و دست میزدی و خودتو تکون تکون میدادی. ولی پسرم آخر همه این شیرین بازیلت این بود که افتادی و زیر چونت خراشیده شد و بخاطر همین تو خونه رو رویه سر ما خراب کردی.عزیز دل مامان یه تراژدی داشتیم کوچولو جون الان هم خوابیدی.اینقدر خسته بودی که وفتی رسیدیم خونه،همینکه شیر خوردی بیهوش شدی و خوابیدی. بدون هیچ شکایتی. ع...
6 شهريور 1390