قند عسل مامان و بابا
قند عسل ما،روز یکشنبه،8 فروردین 1389 چشمایه قشنگشو به این دنیا باز کرد و قلب منو بابا رامینو پر از شور و شادی و نشاط کرد
قالب وبلاگ

پسرم ......تمام زندگیم

 

 

دو چیز بهترینند

گریستن از سر شوق و خندیدن از ته دل

امیدوارم هر دو مال تو باشند

[ پنجشنبه 18 خرداد 1391 ] [ 1:38 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : ] [ ]

27 مهر ماه

پسر ناز مامان.اینروزا خیلی بامزه و شیرین زبون شدی.عاشقت میشم وقتی کلمات قلنبه سلنبه بکار میبری و برام عین بلبل حرف میزنی.

پارسای نازم تو شیرین و قند عسل مامان.

عادتته که برایه هر چیز بزرگی یه پسر و برای هر چیز کوچیکی یه پدر پیدا کنی.مثلا دوتا ماشین یه جور که یکی کوچیک و یکی بزرگ بود رو آورده بودی کنار هم و با ذوق گفتی:نگاه کن بابا،این پدر بزرگه،اینم پدر کوچیک.متفکر

٣ آذر

عزیزکم،آبان هم گذشت و افتادیم تویه آذر.این ماهی که رفت خیلی پر رفت و آمد بود و مادر جون و پدر جون از تهران اومده بودن و خاله مهری هم با دایی لقمان از چالوس اومدن و ما بیشتر مشغول مهمونی دادن و مهمونی رفتن بودیم.تویه این مدت تو حسابی با دایی لقمان جور شدی و بهش میگفتی :دایی قُلمان.اونم خیلی هوات رو داشت و حسابی باهات بازی میکرد.

اینم خاطره عمه.دوسش دارم.پسر گلم،معمولا با بچه ها نمیسازی،یعنی وقتی مهد میرفتی تقریبا خوب شده بودی ولی الان دوباره برگشتی به سابق، ولی جالبه  که با خاطره خیلی خوبی و  وقتی رفته بودیم خونه خاله سهیلا ،شما دوتا از اطاق بیرون نمیومدین و خیلی هم با هم بازی کردین و اصلا کاری با ما نداشتین.

پارسا در حال کشتی گرفتن با گندآلو.

پارسا و پدر جون.

پارسا معتاد بازی با گوشی.خیلی زیاد با گوشی بازی میکردی و حتی فرصت نمیدادی تا شارژ بشه.اینقدر بازی دانلود کرده بودی که شش گیگ در عرض یه هفته تموم شد و اینکه احساس کردم که داری کم کم افسرده میشی.منم ترکت دادم.تا یه حدی بهتر شدی.خیلی بهتر شدی.الان دوتایی با هم کلی بازی الکی میکنیم.خونه میسازیم و میریم توش و من میشم مهمونت.دزد و پلیس بازی میکنیم ،با بالش پل میسازیم و هر کی بیفته توش تمساحا اونو میخورن.گاهی اینقدر غرق این بازی میشی که از شدت هیجان هی جیغ میکشی و قلب کوچولوت تالاپ تلوپ میزنه.و من غرق دنیای کودکیت میشم.حالا خیلی بهتره.

یادش بخیر.وقتی کلاس زبان میرفتی.الان دیگه نمیری.با هر ترفندی که شد نتونستم بیشتر از سه جلسه بفرستمت.داشتی اذیت میشدی.منم سخت نگرفتم.حالا وقت بسیاره عزیزکم.

پارسا و امیرحسین

و یک دیدار وبلاگی ،با نیره عزیز به همراه مینای گلم.هانی کوچولو رو هم دیدیم.یه پسر کوچولویه دوست داشتنی.ساغی گلم هم که دیگه نگو.با اون حرف زدنش.دوسش دارم.روز خوبی بود.یعنی این پارسا سنگ تموم گذاشت از بس که باز این شیطونه گولش زد و هی برای همه چی گریه کرد این پسر کوچولویه مامان.دیر آپ کردم و این جریان رو نوشتم ولی مهم اینه که اینکار رو کردم.

 

 

و اماعاشورای امسال هم شما باید لباس مخصوص میپوشیدی.این چهارمین سال بود و یک سال دیگه از نظر پنج ساله ات مونده که امیدوارم عمرم برسه و بتونم پنج سال نذرم رو ادا کنم پسر گلم.البته این نذر لباس رو خاله مهری برات کرده بود و منم دارم اداش میکنم جیگرم.امیدوارم همیشه تنت سلامت باشه.

اینم یه روز فوق العاده سرد که هوس کلوچه فومن کرده بودم شدید و از ماسوله سر در آوردیم.البته با کلوچه فومن البته.هوا خیلی خیلی سرد بود.یعنی انگار مجبور بودیم.از سرما برک میزدیم.نیشخند

ولی منظره رو ببینین و حالشو ببرین.

یعنی من عاشق خنده مسخره ات هستم.امروز بهت گفتم پارسا صدای تلویزیون رو کم کن.گفتی:نمیکنم مامان.آخه تو چه مشکلی داری؟عصبانی

گفتم:پارسا حرف مامان رو گوش نمیکنی نه؟عصبانی هم میشی.

گفتی:مامان قربونت هم میشم ولی حرفت رو گوش نمیدم.چشمک

اینم از پسر دردونه ما.

بالاخره بعد از یک ماه و خورده ایی آپ کردم.

[ يکشنبه 10 آذر 1392 ] [ 11:03 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : از همه جا] [ ]

22 شهریور

فکر کنم پارسال بود وقتی رفته بودم شهر قلم،عین خل و چلا برات خرید کردم و کلی چیزای الکی که اونموقع به دردت نمیخورد برات خریدم.یکی از اونا رنگ انگشتی بود که از ترس اینکه تو پیداش نکنی و سر و کله خودت و ما رو رنگ نکنی باهاش تویه هفتا سوراخ قایمش کردم و اصلا خودم یادم رفته بود که کجا هست و امروز تو بصورت اتفاقی  رنگ انگشتی ها رو پیدا کردی.انگار گنج پیدا کرده بودی و در عرض چند دقیقه کلا همه با هم قاطی شدنابرو

اینم خونه ایی که خودت تنها ساختیش و کلی هم ازش لذت بردی .چفکر کنم نزذیک به یک ساعت با همون مشغول بودی

24 شهریور

جیگر مامان دوباره سرما خورده.دیگه نمیفرستمت مهد.تویه این یک ماه آخر واقعا سنگ تموم گذاشتی.اشکال نداره مامانی.دیگه صبحها پیش خودمی جیگر.

از طرفی مدیر مهد گفته که باید روپوش بپوشید.

آخه من نمیدونم بچه های به این کوچولویی چه روپوشی؟واقعا مسخره ست.مدرسه که نیست.رویه هم رفته ،دو ساعت میخوای مهد بمونی اونم روپوش بپوشی.واقعا که آدم میمونهسوال

 25 شهریور

امروز با مینا قرار گذاشتیم و رفتیم لیلا جون ،مامان کوروش رو دیدیدیم.چقدر امروز خوب بود و خوش گذشت.کلی خندیدیم.دیدین دوستایی که فقط نوشته هاشون رو میخونیم و بعد به صورت واقعی میبینیمشون خیلی جالب و هیجان انگیزه.امروز روز خیلی خوبی بود و پارسا هم امروز واقعا خوب تا کرد و مهربون بود و اصلا منو اذیت نکرد.

30 شهریور

امروز بهت گفتم :فرشته کوچولویه من

گفتی:من که فرشته نیستم.ببین اصلا بال ندارم.

بهت گفتم :بال نمیخواد که.همینطوری فرشته من باش

یکم فکر کردی و گفتی:پس بال برام میخریقلب

31 شهریور

عزیزم امروز آخرین روز از آخرین ماه تابستونه.از امروز دوباره بعد از یکماه کلاسای زبانمون شروع میشه و امیدوارم که تو دوباره صبوری کنی و با ما کنار بیای.

 1 مهر

فقط کافیه یه باری،همینطوری،اتفاقی تو لاک پیدا کنی

 

11 مهر

امروز تویه هوایه پاییزی ما یه گرمای کشنده داشتیم.دما امروز 36 درجه بود.از فرصت استفاده کردیم و رفتیم کنار دریا.

17 مهر

بعد از مهد کودک و مدام مریض شدن شما و از اونجا که دوست داشتی بری مهد ،تصمیم گرفتم بفرستمت کلاس زبان.البته همیشه این تصمیم رو داشتم که سه سال و نیمت که شد بفرستمت کلاس زبان و بالاخره هم اینکار رو کردم.ولی تو دوست داشتی که بری مهد کودک خودت.تازه به اونجا عادت کرده بودی.امیدوارم که از اینجا هم خوشت بیاد و دوست داشته باشی.امروز بهم زنگ زدن و گفتن که یه دفترچه و قیچی و چسب ماتیکی و خمیر بازی هم بفرستم.به نظر باید جالب بیاد.خمیر بازی برای اینکه حروف رو بسازین.

خواهش میکنم از اینجا خوشت بیادبغل

هوا فوق العاده سرد شده.انگار یهو پرت شدیم تویه زمستونابرو

[ چهارشنبه 17 مهر 1392 ] [ 12:54 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : از همه جا] [ ]

سلام با کلی تاخیر و با کمال شرمندگی.

امشب بعد از مدتها طلسم شکست و من تونستم بیام و آپ کنم.امشب تو زود تر از همیشه و با اعتراض و در کمال ناباوری در عرض 5 دقیقه به خواب رفتی.انگار نه انگار که همین پنج دقیقه پیش داشتی گریه میکردی که نخوابی و بازی کنی.چقدر معصوم و بیگناهی.چقدر قشنگ و پاک.

الان دیگه تنها هدفت اینه که مثل بابا رامین بشی.تویه حرفات همیشه میگی:مثل بابا غول بشم.

چقدر شیرینی.خیلی از روزها رو از دست دادم.دوست نداشتم اینطور یک ماه از زندگیت بگذره و من هم هیچی ازش ننوشته باشم.ولی اینطوری شد.منو ببخش قند عسل من.از آخرین پستی که گذاشتم ،خیلی گذشته و من انگار که تویه بحران بودم و تنها نگرانیم ،بازم فقط تو بودی،همین.حالا دوباره برگشتم به روزای قدیم و دیگه هیچ نگران نیستم جیگیل مامان.بالاخره گاهی اوقات باید یکمی دعوامون بشه دیگه مگه نه؟نیشخندحالا کجاش رو دیدی.شیطان

بگذریم پسرم.به هر حال ...

اینروزا دوباره با کلاس زبان مشغولیم و اینسری کلاسها رو تویه خونه برگزار میکنیم و تو هم صبوری میکنی و با ما کنار میای.گاهی وقتها کل کلاس خوابی و گاهی هم که بیداری و کارتون نگاه میکنی(با صدای بلند)،با موبایل مامان بازی میکنی،نقاشی میکشی،با اسباب بازیهات بازی میکنی و از سر و کول ما بالا میری ،تویه ورقه های من نقاشی میکنی و گاهی وقتها هم صبرت تموم میشه و مداد و خودکارا رو پرت میکنی وسط حال و دوباره خودت همه رو جمع میکنی و پاورچین پاورچین میاری و میذاریش روی میز.کلا میگذرونیم این دوساعت رو یه جورایی.مژه

پسر نازم،تویه این مدت دو بار هم رفتیم تهران.یه بار یه ر.زه و یه بار هم که همین هفته پیش بود،تقریبا یه هفته ایی اونجا بودیم.کمتر رفتیم کنار دریا چون مرداد که ماه رمضان بود و بعدش هم تو مریض شدی و دو هفته طول کشید تا خوب شدی.بغل

عزیزکم،از مهد کودکت راضیم،خیلی خوبه.الان راحت تر میتونی ارتباط برقرار کنی.شعرای خوشگلی یاد گرفتی.برات تویه پست بعدیت میذارم تا یادمون نره عشقم.به هر حال مهد کودک هم اثرات مثبت داره و هم اثرات منفی.چون الان شما کلی حاضر جواب شدی و سریعا همه چیز رو به آدم بر میگردونی.و گاهی حرفای بد میذنی و کارای عجیب و غریب میکنی.

ولی شاید از پاییز دیگه نفرستمت.چون تو هنوز ضعیفی و زود مریض میشی و پاییز و زمستون هم که فصل سرما خوردگی.همین سرما خوردگیت رو هم از بچه های مهد گرفتی و دو هفته طول کشید تا خوب بشی.نمیدونم.بازم مرددم که چیکار کنم.سوال

 

 

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 شهريور 1392 ] [ 1:58 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : از همه جا] [ ]

ابروهای نقاشی منو کشته.

اینم نقاش کوچولو.

جالبه که هنوز مربع نمیکشی و میگی :بلد نیستمبغل

[ سه شنبه 19 شهريور 1392 ] [ 1:47 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : نقاشی های پارسا] [ ]

دوستای خوب و مهربونم،همدمای نازنینم.از بابت همه حرفای قشنگتون بخاطر پست "مادرانه" ممنونم.دوستتون دارم.ببخشید که همینطوری تایید کردم.میام و به همه دوستای نازنینم سر میزنم.امشب فقط تونستم که وبلاگ پارسا رو به روز کنم.میام و از شرمندگی همه در میام.دوستتون دارم.قلب

[ سه شنبه 19 شهريور 1392 ] [ 1:44 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای عزیزم اگه رمز خواستین بهم بگین تا بهتون بدم.


[ شنبه 15 تير 1392 ] [ 1:05 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : مادرانه] [ ]

به دعوت دوست خوب و عزیزم ،پگاه جون،مامان آرینا موفرفری

 

1- بزرگترین ترس در زندگیت چیه؟

نبودن عزیزانمناراحت

2- اگر 24 ساعت نامرئی میشدی، چی کار میکردی؟

میرفتم و حال یه نفر رو که خیلی منو آزرده کرده ،رو میگرفتمعصبانی

3- اگر غول چراغ جادو، توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفت را داشته باشد،‌ آن آرزو چیست؟

سلامتی کسای که دوسشون دارمقلب

4- از میان اسب، پلنگ، سگ، گربه و عقاب کدامیک را دوست داری؟

گربه(ولی نه اینکه خودم داشته باشمش)نیشخند


5- کارتون مورد علاقه دوران کودکیت؟

بابا لنگ دراز

6- در پختن چه غذایی تبحر نداری؟

دلمه مو

 


٧- اولین واکنشت موقع عصبانیت؟

گریه

 


٨- با مرغ، دریا، اورانیوم و خسته یک جمله بساز؟

مرغِ خسته،بالای دریای اورانیوم پرواز میکرد(خخخخخخخخخخخخخ)


9- دو بیت شعر که خیلی دوستش داری؟

دل نازکم نازکتر از شیشه.

مشکن دلم را همسفر با غم

لازم نبود یک سنگ برداری

میلرزد آن با یک تلنگر هم

 
10- اگر بخواهی با تونل زمان فقط به یک روز از زندگیت در حال، گذشته و آینده سفر کنی، آن روز کدام است؟

برگردم به روزی که یک پیشنهاد کاری خیلی خوب رو  احمقانه  رد کردم.

 

11- چه رنگی هستی و چرا ؟

سبز و قرمز (صبور و گاهی خیلی تند)

 



12- اگه قرار باشه از ایران بروی، کدام کشور را برای زندگی انتخاب می کنی؟

ایتالیا


13- بهترین اس ام اس موجود در اینباکس گوشیت؟

مامان روزت مبارک

پارسا...

(از گوشی بابا رامینش خطاب به من)

14- اگه قرار باشه که سه نفر از آشناها رو امشب به مهمونی دعوت کنی، اون سه نفر چه کسانی هستند؟

سه تا از دوستام

15- اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت نامه ی زندگی حذف کنی، اون کلمه چی بود؟

 دروغ


16- چه کسی را میخواهی ملاقات کنی؟

یک دوست

17-یه اسم دیگه برای وبلاگت انتخاب کن؟

 آرامش روحم،پارسا...


18- خودت رو شبیه چه میوه ای میدونی؟

زردآلو

19- یه خصوصیت اخلاقی بدت؟
حساس.و اینکه خیلی زود گریه ام میگیره

20- کاشکی..:

کاشکی میتونستم برگردم به عقب

 

 

دوستای گلم: 1.پسر خرداد http://boy.niniweblog.com/

                  2.عشق مینیاتوری http://kimiya-farhid.persianblog.ir/

                  3.هبه پروردگار http://mofakhkhami.niniweblog.com/

[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 1:48 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : خاطرات پارسا جون] [ ]

آخرین ورژن از پارسا جیگیلی وقتی که صبح،داره از خواب پا میشه.

 

عاشقتم.

الان مهد کودکی پسرم.امروز صبح با کلک رفتی تو.میگفتی که منم پیشت بمونم.عذاب وجدان گرفتم.

[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : خاطرات پارسا جون] [ ]

سلام جیگیلی مامان.

اول از همه بگم که از شنبه پسر جیگیلی من میره مهد کودک.بالاخره بعد از کلی جستجو یه مهد کودک که کلی ازمون دوره پیدا کردمنیشخند.اونم من پیدا نکردم،خاله لاله پیداش کرده بود و معید رو گذاشته بود اونجا.ازش راضی بود.منم بردمت اونجا.خوب بود ،خلوت بود.تعداد بچه ها هم کم بود.مهم فقط برای من تمیزی اونجا بود و اینکه شما ،گل پسر جیگیلی من ،یه دو ساعتی با بچه ها باشی و بازی کنی.اوایلش سخت میرفتی تو و من هم باید پیشت میموندم.ولی امروز رفتی و منم اومدم.بعدش که زنگ زدم،گفتن که یکمی بغض کردی و الانم داری نقاشی میکنی.

وقتی اومدم دنبالت ،سرحال بودی و راضی.پریدی بغلم و منو حسلبی بوس بارون کردی.

عاشقتم عشقم.

اینم اولین روزی که داشتی میرفتی مهد

....................................................................

دیروز صبح که داشتیم میرفتیم از پله ها پایین،در همسایه باز بود و تو هم داشتی تو رو نگاه میکردی.بهت گفتم پسر طلا ،در خونه هایی که نمیشناسیم ،اگه باز باشه،نباید توش رو نگاه کنی.

بعد از کلی جواب و سوال بالاخره نفهمیدم که متوجه شدی یا نه.

ولی امروز که داشتیم میرفتیم پایین و باز در همون خونه باز بود،تو سیع چشمات رو بستی.

فقط به این خاطر که تویه خونه رو نبینی.آخه من چیکارت کنم که تو اینقدر خوردنی هستیخوشمزه

...............................................................

تا بهت میگم جیگیلی بمون ازت عکس بگیرم این میشه ژستای تو

 

و خیلی ژستای دیگه که از این لوووووووس تر هستنقلب

........................................................................

این روزا هوا گرمه و کار هر روز ما اینه که غروب بریم پارک تا تو دوچرخه سواری کنی یا میریم کنار دریا تا حسابی شن بازی کنی و تویه آب ،بالا و پایین بپری.از این روزا راضیم ،چون تو راضی و شادی و مدام بهم میگی:مامان دوستت دارم که منو میبری پارک.دوستت دارم که منو میبری دریا تا شن بازی کنم.حتی وقتی داری میخوابی بهم میگی که مامان دوستت دارم.

نمیدونم چرا چشمام از شنیدن این کلمه اشک آلود میشه.یاد روزی میفتم که منتظر شنیدن کلمه مامان از دهن کوچولویه تو بودم و حالا تو بهم ابراز عشق و علاقه میکنی.گسرم،عشقم،منم دوستت دارم.

شاید یه روزی بشه که تو از گفتن این کلمه خجالت بکشی ولی من همیشه دوستت دارم و همیشه از داشتن تو به خودم افتخار میکنم.بغل

و اینکه اسامی جدید خانواده:

پارسا جیگیلی

مامان گیگیلی

بابا بیگیلی

پشی بیبیلی

بعد هم کلی برای پشی میخندی که اسمش رو گذاشتی بیبیلی.

اینروزا وقتی زیاد تویه آشپزخونه وامیستم،میای پیشم و میگی مامان جون جونی من،بیا یکم بشین خسته شدی آخه.

یکی یکدونه من،عاشق با تو بودنم.با تو و با بابا رامین دیگه هیچی کم ندارم.دوستتون دارم.ماچ

[ چهارشنبه 22 خرداد 1392 ] [ 1:54 قبل از ظهر ] [ مامان یاسی ] [موضوع : از همه جا] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وقتی شانه های کوچکت پناهگاه استوار روح پریشانم می شود! لذت لمس پیکر معصوم تر از باران توست که مرا وادار به دوست داشتن می کند وقتی دستهای کوچک فرشته گونه ات را بر صورت خراشیده ام می کشی شرمسار می شوم که تو پاداش کدامین عبادت به جای ناورده ام هستی اینگونه خوب و پاک و بزرگ...!
آخرين مطالب
لینک دوستان
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 153
بازدید دیروز : 30
بازدید هفته گذشته : 1037
کل بازدید : 267494