"شاید بیشتر از هزاربار دستم رفت که گوشی رو بگیرم و برات زنگ بزنم ولی هر بار یادم میومد که تو نیستی و دلم بیشتر از قبل میگرفت.تو روی تخت بیمارستانی من اینجام و چقدر بده این حس آزار دهنده."
ما داریم میریم پسر نازم.اومدنمون با خداست و بستگی به حال مامی جون داره.امیدوارم که زودتر خوب بشه،نه برای اینکه ما برگردیم،فقط و فقط برایه خودش.
موضوع :
جیگر مامانی سلام
عزیزم اینروزا وقتی برام نمیمونه که بیام و برات بنویسم.قبلا تو میخوابیدی و من هم بعد از کارهام،یه وقتی داشتم که بیام و برات از کارات بنویسم،ولی الان چون شما روی زمین میخوابی و این روند تا یک،دو ساعتی طول میکشه و منم بعد از اینکه شما خوابیدی ،تازه باید تند و تند کارامو بکنم و بعد از اون هم دیگه حالی برام نمیمونه که بیام و بشینم پایه لب تاب.فقط دوست دارم سرمو بذارمو بخوابم عزیز دل مامانی
دوشنبه داریم میریم تهران.مامی جون عمل داره و منو شما هم داریم میریم اونجا.البته بابا رامین ما رو میبره ولی خودش برمیگرده.باید یه مدت بدون ما بمونه.دلمون براش تنگ میشه.
تا قبل از به دنیا اومدنت خیلی وقتها،مامی رو درک نمیکردم و از اینکه همش سوال پیچم میکرد و نگران حال من بود کلافه میشدم،گاهی اوقات دل مهربونش رو میشکوندم و جواب سر بالا بهش میدادم و با اینکه بعد از اون عذاب وجدان میگرفتم ولی باز هم توبه نمیکردم.
.دوستش داشتم و عاشقش بودم.وقتی خونه نبود خونه تاریک و سرد بود.خونه روح نداشت، ولی نمیدونم چرا باز اینقدر اذیتش میکردم.
بعد از اینکه تو به دنیا اومدی فهمیدم که چقدر دوستش دارم و چقدر اذیتش کردم.
با اینکه تو کوچیکی ولی من میفهمم که مامی تویه همه این سالها و لحظه ها،حتی بعد از ازدواجم ،حتی تو بهترین لحظه هایه زندگیش نگرانمون بوده و از خودش گذشته تا ما راحت باشیم.عزیزم،مامانها خیلی بزرگ و مهربونن.گاهی فکر میکنم،تویه اون دوران زندگیمون،چی برایه خودش خواسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی،همینطور که من ،الان هیچ چیز بجز راحتی تو نمیخوام.نگرانتم و همه زندگی رو برایه تو میخوام .عزیزم من الان مامی رو درک میکنم.الان میدونم که تویه لحظه لحظه زندگیش فقط به فکر ما بوده و فقط برایه ما زندگی کرده.
.امیدوارم که عملش راحت باشه و درد نکشه.امیدوارم که زودتر خوب شه و بشه همون مامی سرحال.
عزیزم ،پسر نازم،من دوستتون دارم.

موضوع : خاطرات پارسا جون
جوجو کوچولویه مامانی
هر مرحله از بزرگ شدنت ،سوالایه منم از خاله ها فرق میکنه.تا همین چند مدت پیش به خاله فرزانه میگفتم که:چطوری شایان رو،از پوشک گرفتی ؟
و خاله هم میگفت که با صبر و حوصله و حالا تو دیگه برایه خودت مردی شدی و از پوشک فراری شدی 
و یا ازش میپرسیدم که چطوری از رویه پا خوابوندن ،ترک دادیش
و خاله هم میگفت با هزارتا بد بختی تا بالاخره بزرگ شد و مجبور شدم
و من آه میکشیدم که ،ای بابا،من چیکار باید بکنم با این پسر کوچولویه ناز نازی؟؟؟؟؟؟
ولی این روزا ،شما سرسختانه،میخوای که خودت رویه زمین بخوابی و من هم باید پیشت دراز بکشم تا شما بالاخره بخوابی ،ولی این روند دو ساعت و گاهی هم بیشتر طول میکشه جیگر مامان،و به هر طریقی هم که بخوام گولت بزنم که بیای و رویه پام بخواب،تو با صدایه بلند و کشدار میگی:نههههههههههه ...اینجاااااااااااا(و با انگشت به تخت اشاره میکنی) 
و اون لحظه ست که من دوباره یه آه گنده میکشم و میگم :ای کاش که رویه پام میخوابیدی پسرم
اینم دردسر جدید مامان بیچاره ست دیگه کاریش نمیشه کرد جز لذت بردن از تمام لحظه های بزرگ شدن شما کوچولویه مامانی و این مهمه که من عاشقتم نفس من



موضوع : دردسرهای پسر
فسقلی مامان
الان دیگه خودت برایه خودت لباس انتخاب میکنی،وقتی برات یه شلوار میارم که بپوشی،میگی:این نه،این بد
و بدو بدو در حالیکه بلند بلند کارت رو هم توضیح میدی و میگی:بدو بدو ،میری و از تویه کشویه لباسات یه شلوار میاری و میگی:این ناز ...این ناز و میدیش به من که بپوشونمت
روزی هزاربار این کار رو انجام میدی فسقلی و عین آدم بزرگها با من مخالفت میکنی .
.gif)
امروز که از خواب صبح بیدار شده بودی و من هم خواب و بیدار بودم،اومدی رویه تخت و انگشتت رو آوردی جلویه چشمام و گفتی :آشغال...هست
مامان:
پارسا:آشغال ...هست.
نیگات که کردم فهمیدم که موهات رفته تویه چشمات و شما فکر کردی که آشغال رفته تویه چشمت.
وقتیکه اون یه تار مویه مزاحم رو از جلوی چشمات کنار زدم،یه آه کشیدی و گفتی:آشغال... نیست
تو یکی یکدونه منی
موضوع : خاطرات پارسا جون
آخه من عاشقتم
،تو که میتونی عزیز رو به این قشنگی بگی پس چرا نمیتونی بگی پور عزیز و منو اینهمه میخندونی و خودت هم از خنده من خندت میگیره
.هرچند گل پسر ناز، الان باز بهتر شدی،اولش که خیلی عجیب و غریب تر میگفتی ،ولی الان باز خیلی خوبه.
میگم :فندقِ من
میگی:نه .......پارسااااااااا
میگم: پارسایه چی؟
و تو با ذوق و شتب میگی:پُلیچیچ
![]()
امروز داشتم با تلفن صحبت میکردم
و شما از داخل اتاقت منو صدا کردی:مااااااامااان....بیااااااااا
حواسم بهت بود ولی نمیتونستم جوابت رو بدم،بعداز چند بار که صدام کردی و دیدی که من نمیام،اومدی با یه لحن خیلی بامزه گفتی:بیاااااا مامان دون
من قربون اون مامان جون گفتنت برم که اگه خوردنی بودی تا الان هزار بار خورده بودمت عسلم

![]()
و اینکه امروز بعد از نهار که بهت گفتم عزیزم بریم بخوابی،بدو بدو رفتی و پشمالو رو آوردی و با هیجان گفتی:پَشی....پَشی
اینم از اسم جدید پشمالو که شد ،پَشی
الان ما هم اسم داریم
بابا دل،مامان دون،پارسا پلیچیچ و پشی
اینم از خانواده چهار نفره ما

موضوع : خاطرات پارسا جون
جیگر مامان سلام
یه چند روزی بود که کلا خطمون مشکل پیدا کرده بود و نمیتونستیم وصل بشیم جوجو جونم.ولی امروز که از رویه عادت و مثل همیشه لب تاب رو روشن کردم،انتظار داشتم مثل این چند روز قطع باشه،ولی با خوشحالی فراوان دیدم که مثل اینکه مشکل برطرف شده عزیز دلم.
انگاری مامانت معتاد به اینترنت شده.
موضوع : خاطرات پارسا جون
سلام پسر ناز مامان
باز هم بعدازظهر کاریه بابا شروع شد و منو شما موندیم و یه بعداز ظهر طولانی.این بابا چیکارا که نمیکنه.وقتی که نیست دل آدم میگیره.
باز هم خوبه که الان هوا تقریبا خوب شده و منو شما میتونیم،بعدازظهر ها رو بریم بیرون.امروز قرار بود که دوستایه مامانی بیان پیشمون،ولی بنا به دلایلی کنسل شد و قرارشد که یه روز دیگه دور هم جمع بشیم.
من و شما هم واسه اینکه خونه نمونیم،رفتیم پیش خاله لاله(دوست مامانی) و معید کوچولو.
خیلی باید مراقبت میبودم که یه بلایی سر معید کوچولو نیاری،تقریبا منو خاله لاله،حرفامون رو فراموش کرده بودیم و همه حواسمون به شماها بود.دلم میخواست لااقل معید ،همسن شما بود تا زورش بهت میرسید و میتونست از خودش دفاع کنه و ما این همه کف نمیکردیم.
عزیزم دل مامان،چرا با همه بچه ها سر جنگ داری آخه؟
ماشین معید کوچولو رو میگرفتی ولی حاضر نبودی ماشین خودت رو بهش بدی و منو لاله هم این وسط کلاس اخلاق میذاشتیم.
ای بابا،امان از دست شما وروجک ها.
یه بار هم که اومدید به هم ابراز علاقه کنید و همدیگه رو بغل کرده بودید و همینطور اینور و اونور تلو تلو میخوردید،یکهو افتادید و شما کله تون خورد به زمین و دوباره روز از نو روزی از نو.
ای داد بیداد.
اینروزا برایه خوابیدن بازی در میاری.خوابت میاد ولی درست و حسابی نمیخوابی.مثلا میگتن خواب بهار سنگینه،ولی نمیدونم چرا رویه شما اصلا تاثیر نداره.
امروز یه کلمه جدید دیگه رو درست و بدون هیچ پیش زمینه ایی گفتی.وقتیکه میخواستی بخوابی به پتوت اشاره کردی و گفتی :این
و من چون هوا تقریبا گرم بود ملحفه انداختم روت و اونوقت در کمال تعجب شما فریاد زدی :پَتــــــــــــــوووو
و من که خندم گرفته بود گفتم: چی مامانی؟ و شما هم با عصبانیت و اعتراض دوباره گفتی:پتـــــــــــــــو.
و یه خبر خیلی مهم دیگه اینه که، امروز برایه اولین بار اسمت رو گفتی.
این گفتگویه متداول بین شما و بابا رامینه.
بابایی:پارسا،به من بگو بابا دل
پارسا:نههههههههه.
بابایی:پس من کیم؟
پارسا:باااااااااباااااااا
بابایی:شما،پارسایی؟
پارسا:نهههههههههههه
بابایی:پس کی هستی؟
پارسا:نی نییییییییییی
ولی امروز برعکس شد و وقتی بابا گفت من کیم؟ شما گفتی:بابا دل
و بابا که ذوق میکرد با خوشحالی گفت:شما هم نی نیییییییی
و اونوقبت شما با عصبانیت گفتی:نهههههههههههه،پاسااااااااا
و این من بودم که ذوق مرگ شدم.
موضوع : خاطرات پارسا جون
عزیزم 13 بدر امسال فقط یه فرق با سالهایه گذشته داشت و اون هم این بود که،ما از ویلایه خاله فرشته اینا بیرون اومدیم و همگی رفتیم کنار دریا،ولی از اونجا که 13 بدر ما فقط تویه ویلا بدر میشه،دوباره خزیدیم همونجا


موضوع : عکسای جیگر طلا






